تبليغاتX
زمزمه های عاشقانه
زمزمه های عاشقانه

عاشقانه ها را پایانی نیست برای من و برای تو

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 1:13 توسط رویا|

http://ahm4dt.persiangig.com/audio/35y.jpg

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

امتحان ریشه است

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

زندگی چون پیچک است

انتهایش میرسد

پیش خدا . . .





 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 15:18 توسط رویا| |


 
http://taraneyebarani.persiangig.com/image/rain2.jpg

دلتنگ که باشی آدم دیگری می‌شوی
خشن‌تر ، عصبی‌تر ، کلافه‌تر و تلخ‌تر ...
و جالب‌تر این‌که با اطراف هم کاری نداری
همه اش را نگه می داری و دقیقا سر کسی خالی می‌کنی
که دلتنگ اش هستی....!
 

www.aksha.ir  تصاویر متحرک و زیبا سا زوبلاگ

یه پروانه را با دستات می گیری
بدش می خوای ببینی زنده هست؟
انگشتاتو باز کنی ....
فرار میکنه
محکم بگیری....می میره
دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست

دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست . . .

 

www.aksha.ir  تصاویر متحرک و زیبا سا زوبلاگ

 


نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 5:39 توسط رویا|

 
http://www.danciprari.com/images/worldtrip/kilimanjaro/tz-kil-d1-machame-camp-night-moon-1-600.jpg
 

می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد

 

در دایره حضورش تو را به من نشان دهد

 

می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم

 

هر وقت دلم هوای تو را کرد

 

عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند

 

می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم

 

که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند

 

دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد

 

می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند

 

پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار م را هم شنیدند

 

عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند . . .

http://www.imgxc.com/fullimage/oI47X0.jpg


نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 1:21 توسط رویا| |

 
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 0:49 توسط رویا|

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان،
بر درختی تهی از بار زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 0:48 توسط رویا| |

سلام کردی
سلام کردم
و چه صادقانه بود اولین سلام
گرمی نگاهم را حس کردی؟
قلب عاشقم را چطور؟
و زبانی که ازشراره ی وجود تو به لرزه افتاده بود...

یادش بخیر

نگاه های زیرکانه تو
ودست پس زدن ها و پا پیش کشیدن های تو
اخم های تلخ تووتبسم هایی که دلت نمی خواست نشانش دهی
و چه زیبا بود باران
و چه زیباتر بود چهره تو که ترنم باران آن را شسته بود
و این بود داستان اولین نگاه
نگاهی که آتش برجان من زد...

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 2:55 توسط رویا|

از این دنیا و آدماش یاد گرفتم ...

یاد گرفتم حتی اگه عاشق شدم به رومم نیارم که اصلا" کسی هست که من عاشقش شدم...

یاد گرفتم اگر کسی باهام نامهربونی کرد خیلی زود فراموشش کنم...

یاد گرفتم اگر کسی دلمو شکوند، من دل کسی رو نشکونم...

یاد گرفتم نزارم کسی اشکهامو ببینه...

یاد گرفتم نزارم کسی بفهمه تو دلم چی میگذره و بخواد برام دل

بسوزنه...

یاد گرفتم تو این دنیا به جز خودمو خدام به کسی تکیه نکنم...

یاد گرفتم راز دلمو به هیچکس نگم بجاش رازدار خوبی باشم...

یاد گرفتم غرور کسی رو زیر پاهام له نکنم، نزارم کسی غرورمو

بشکونه...

یاد گرفتم هیچ وقت التماس کسی نکنم جز همونی که بالا سرمه...

یاد گرفتم که برای رسیدن به هدفم دیگران را بازیچه قرار ندم...

یاد گرفتم دوستی یک حادثه است و جدایی قانون...

یاد گرفتم هر گناهی که کردم ولی حرمت دل کسی رو نشکنم...

یاد گرفتم دنیا برام هرچی رقم زد قبول کنم و دم نزنم...

یاد گرفتم که همیشه همه ی اینا یادم باشه...

یاد گرفتم اینا همش درس های دنیاس...

آره دنیا به آدماش درس میده و بعضی وقتا این دنیا چه پست و زشته...

 



نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 2:12 توسط رویا| |



نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:54 توسط رویا|

 


پیش از اینها فكر می كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دكمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، كورت می كند
تا شدی نزدیك، دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند
كج نهادی پای، لنگت می كند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یك لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك وبی ریا

می توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت...

 
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 0:33 توسط رویا| |

سلام...

حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟

من که خیلی خوشحالم....

راستی چرا بهم می رسیم این سوال رو میپرسیم؟؟؟؟

حوصله گفتنشو ندارم.....بیخیال....

اما چرا انقده خوشحالم....آخه تا حالا این همه خبر خوشو یکجا نشنیده بودم...

بابا اینا هم که اینجا نیستن بهشون بگم  ....هر چی هم به گوشیشون زنگ میزنم میگه در حال حاضر......وای که چقد از صدای این زنه بدم میاد....

یه داداشی هم که داریم همش بلده ضد حال بزنه به آدم گفتم بهش میگه بیکاریااااااااااااااا....

به استادم زنگ زدم تا به اوون بگم ولی جواب نداد.....یه اس دادم بهش دیدم جواب داد....

تا به خودم اوومدم دیدم بالای ده تا اس دادیم بهم....آخه یکی نیست بهش بگه خوب زنگ که زدم جواب میدادی....چرا اس بازی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باز خوبه خودم می خواستم بهش بزنگمااااااا....هنوزم تو شوکه کاراشم....بیخیال...

آخه یه جورایی این استادمو خیلی دوست دارم...

واسه خوشحالیه زیادم تصمیم گرفتم هرچی ّ الان اتفاق افتاده رو اینجا بنویسم.......

تا هر وقت دیدمش کلی ذوق کنم.....

فک کنم بعده یه مدتی که کارام رو شروع کردم بنا به دلایلی... این خبر خوشا لازم بود....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 22:43 توسط رویا|

خطا از من است،

می دانم.

از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"، 

اما به دیگران هم دلسپرده ام.

از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین"

 اما به دیگران هم تکیه کرده ام.

اما

رهایم نکن...

كه

بیش از همیشه دلتنگم..

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 0:1 توسط رویا| |

 

گاه دلتنگ میشوم....

 

دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها....

 

گوشه ای می نشینم و حسرتها را

 

میشمارم و باختها را و صدای شکستن ها را

 

و وجدانم را محاکمه می کنم

 

من کدامین قلب را شکسته ام

 

و کدامین خواهش را نشنیده ام

 

و به کدامین دلتنگی خندیده ام

 

که

 

این چنین دل تنگم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 5:41 توسط رویا|

 تنهائی را دوست دارم چون بی وفا نیست..


 تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام..

 

 تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست..


 تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست..


 تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم


 در انتظار خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم 

را نمیبیند..



 اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم..

 

 ازتنهائی بیزارم چون  تنهائی

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 5:40 توسط رویا| |

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:18 توسط رویا|


ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید

هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:15 توسط رویا| |

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 23:32 توسط رویا|

عکس های عاشقانه و احساسی فوق العاده زیبا | www.Alamto.Com

دلم به حال عشق مي سوزد
زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته دردل باقی ماند
حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد
حرفهای نا تمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند
ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده
به تکاپو می افتی
در غربت بیابان و در کوچ شبانه پرستوها
در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی
دیر شده خیلی دیر
هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد
سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی
و یا شاید نمی فهمیدی
امروز حقیقت را باور می کنی....
اما افسوس که زودتر از آنچه فکر می کردی دیر شده...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 2:0 توسط رویا| |

امشب باز هم دلم سراغ تو را گرفت!

 ولی آب از آب تكان نخورد . . .

 درست مثل همه شبهای قبل ،

 باز هم سر ميزند تنهايي ،

 باز هم دوباره دلتنگي مي آيد .

 و مرور خاطره های مشترک نخ نما شده . . .

 می پرسند با نديدنش چه ميكنی؟!

 می گویم هراسي ندارم!

 با یادش رفيقم اين روزها . . .

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 0:29 توسط رویا| |

شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ...
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 23:8 توسط رویا| |

Love Scraps, love graphics and comments
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 17:37 توسط رویا| |

 

خدایا !

دلم باز امشب گرفته

بیا تا کمی با تو صحبت کنم

بیا تا دل کوچکم را

خدایا فقط با تو قسمت کنم

خدایا !

بیا پشت آن پنجره

که وا می شود رو بسوی دلم

بیا پرده ها را کناری بزن

که نورت بتابد به روی دلم

خدایا !

کمک کن که من نردبانی بسازم

و با آن بیایم به شهر فرشته

همان شهر دوری که بر سر در آن

کسی اسم رمز تو را نوشته

خدایا !

کمک کن که پروانه شعر من جان بگیرد

کمی هم به فکر دلم باش........مبادا بمیرد

خدایا !

دلم را که هر شب نفس میکشد در هوایت

اگر چه شکسته

شبی می فرستم برایت....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 19:13 توسط رویا| |

شبی مجنون به لیلی گفت:

که ای محبوب بی همتا

تو را عاشق شود پیدا

ولی مجنون نخواهد شد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 19:12 توسط رویا| |

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده

که بهشون نیاز داری.   ....  بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)،

باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن رو تحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)،

 تو رو ترک کنن (تا یاد بگیری روی پای خودت بایستی)،

عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)،

تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی. "

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 19:10 توسط رویا| |

به تنهاییت قسم تنهای تنهام...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 19:9 توسط رویا| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 19:8 توسط رویا| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 19:7 توسط رویا| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت